مست ,مستت می شوم ای بوی سیب



او خواهد آمد با كوله باري از عدالت
امام صادق علیه السلام می فرماید:
هر کس بر بلا شکیبا باشد و به وسیله ی دعا
چشم
انتظار فرج از سوی خدا باشد از خاصان به
شمارمی آید
بحار الانوار،ج 62، ص 98


السلام علیک یا صاحب الزمان(عج)
ای منتظر غمگین مباش .
قدری تامل بیشتر ،
گردی به پا شد درافق ،
گویا سواری می رسد .




بود آیا که خرامان به برم باز آیی
گره از کار فرو بسته ما بگشایی
نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو
من به جان آمدم اینک تو چرا مینایی
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب
ز که بینم که تویی چشم مرا بینایی
پیش از این جلوه گری در دل من میگنجی
جز توام نیست کنون در دل من سودایی
جز تو اندر نظرم هیچکسی میناید
وین عجبتر که تو خود روی به کس ننمایی
بیا که بی تو به جان آمدم زتنهایی
نماند صبر و مرا بیش از این شکیبایی
بیا که جان مرا بی تو نیست برگ حیات
بیا که چشم مرا بی تو نیست بینایی
ز بس که برسر کوی تو ناله ها کردم
بسوخت بر من مسکین دل تماشایی


سر هواي يار دارد، من كيم؟
لب نواي يار دارد، من كيم؟
چشم با اشكش بگويد، من كيم؟
دل هماره خود بجويد، من كيم؟
من كيم؟ يك عاشق زار و نزار
هوشم از كف رفت و گرديدم خمار
لاله را ديدم بسان لعل او
سوسن صحرا چو او از رنگ و بو
سرو را دانم كمان از قامتش
دست من كي مي رسد بر ساحتش
مذهب او نيست راندن از برش
عاشق خود كي براند از درش
عشق خواندم كار خود را !؟ واي واي
پس روا باشد بگريم هاي هاي
من كجا؟ عشقش كجا؟ يا ليتنا!
من نيم بيش از گدايي بي حيا
در برش راضي شدم بر بندگي
مانده ام اينجا ز شور زندگي
سرورم! آيا به پيش پاي خود
مي شود خواني مرا شيداي خود؟
گر بخواني، پر گشايم بر فلك
آنچنان تا من شوم رشك ملك
گويمت: آقاي من، مولاي من
اي فداي پاي تو بالاي من
آهوي وحشيّ طبعم پا گرفت
ذكر "يا مهديّ" من بالا گرفت
گر كني بهر شكارش پهن دام
دام تو در چشم او مانند جام
جام مي، لبريز و سرشار از سرور
مي رود در دام با فخر و غرور
مي كند سر را بلند او از فرود
خواند او با خود؟ نه، با تو اين سرود:
آمده اينك به سويت والهت
شمع من بنگر منم پروانه ات
گر بِراني من بگويم مرحبا
وركشي اينك بگويم هَبَّذا
كشتنم؟ آري، بُود تفسير عشق
بهر كشتن چيست به؟ شمشير عشق
عشق تنها مردن و خنديدن است
عشق تنها مرگ را بوسيدن است
عشق يعني گريه چون ابر بهار
عشق يعني سالها در انتظار
عشق يعني گريه بر راه عزيز
عشق يعني سر به درگاه عزيز
عشق يعني جستجويي نا تمام ع
عشق يعني گفتگويي با امام
عشق يعني بهر او زندان شدن
عشق يعني جانب يزدان شدن
عشق يعني استغاثه از خدا
عشق يعني از جهان گشتن جدا
عشق يعني فارغ از دنيا شدن
عشق يعني بهر او هر جا شدن
عشق يعني جستجو از بهر يار
عشق يعني عاشقي چون مهزيار
عشق يعني با خودش گفتن نياز
عشق يعني بهر او رفتن حجاز
عشق يعني سينه را فانوس كن
چشم خشك خويش اقيانوس كن
عشق يعني باب مهرش باز كن
عشق يعني درد دل آغاز كن
عشق يعني يك شبي بي خواب شو
عشق يعني از تبش بي تاب شو
عشق يعني قفل دل را باز كن
عشق يعني نغمه ات را ساز كن
عشق يعني درگذشتن از سها
عشق يعني رفتنت تا سامرا
سامرا گفتم دلم بي تاب شد
فكر و ذكرم باز آن سرداب شد
آتش عشقش مرا سوزانده تن
ايّها الناس! اسمعوا لي لحظهً
آخر اي مردم! كجا غايب شد او؟
آخر اي مردم! چرا غايب شد او؟
آخر اي مردم! فراقش تا به كي؟
دوري از رخسار ماهش تا به كي؟
آخر اي مردم! يتيمي تا به كي؟
گفتن از درد قديمي تا به كي؟
آخر اي مردم! جفا را كم كنيد
گونه را گل، اشك را شبنم كنيد
دست برداريد از بهر دعا
رحمت واسع بخواهيد از خدا
رحمت واسع، خدا را مهدي است
ديگر اينجا، ني گه بد عهدي است
آري، آري، مهدي آن ساقيّ عشق
كرده ما را با نگه باقيّ عشق
عشقِ مهدي را ز مهد آموختيم
از شرار عشق او، خود سوختيم
او گُل و ما بلبلان عاشقش
او چو شمع و ما همه پروانه اش
گر بيايد جان خود را مي دهيم
سر به درگاه جلالش مي نهيم
سرورم، مهدي، گل باغ وجود
اي همه عالم به پايت در سجود
روز و شب از جام عشقت گشته مست
هركه مهرت گوشه ي قلبش نشست
جان ما قرباني ديدار شد
بي مه رويت جهان غمبار شد
مهديا! بازآ و ما را شاد كن
نغمه ي آزادگي فرياد كن
مهديا! بگذر كلامم قاصر است
عشق تو، آري، همويم ناصر است

بیایید هر روز برای ظهور مولایمان امام زمان(ع) دعا
کنیم .
در قنوت نماز هایمان دعای فرج را بخوانیم.
و قبل از دعا کردن برای مشکلات خودمان اول
برای تعجیل در ظهور مهر
بیکران دعا کنیم،چون باظهورحضرت مهدی(ع)
همه مشکلات
و گرفتاریها بر طرف می شود.
با دعای ما برای چنین امام مهربان و بزرگواری،
بعید است که آن حضرت نیز
برای ما دعا نکند...
خبری آمد خبری در راه است *** دل خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید *** پرده از چهره گشاید شاید
و غروب به او می گوییم
کاش که این فاصله را کم کنی*** محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی *** مایه آسایش ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود *** یک شبه حلال مسائل شود
زنده یاد آقاسی

الهی که تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدمنا
و النصرنا مع الصابرین

سلام ای نور دیده
سلام ای عشق پنهان
سلام ای آرزوی ما
آیا میشود روزی چشم ما به جمال روی شما آرامش گیرد
آیا میشود روزی نجواهای خودمان را برای شما بازگو کنیم
آیا میشود اجابت ما ندای شما باشد
آیا ما لیاقت همراهی شما و عاشق شدن شما را داریم
ای مهدی جان برای فرجت هر روز دعا می کنیم
آمین 
عشق تو آرام می کند این دل آشوب زده را
سلام بر گل رویت که جهانی در انتظار وصل تو می باشد
سلام بر عدالت تو که بی آلایش ترین عدالتهاست
سلام بر عشقت که بی پروا ترین عشقهاست
سلام بر جمالت که دیدنش نه نیاز به خورشید دارد و نه نور ماه
برای دیدن و وصل تو سر زپا نمی شناسم
که تو تنها کسی هستی که آرامش میدهد نام و یاد تو 


اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ
ساعَةٍ
وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ
أَرْضَكَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم ........ محتاج عطا و کرم فاطمه ایم
عمریست که درراه غمش سوخته ایم..... دل سوخته عمرکم فاطمه ایم

یا فاطمة الزهرا
فاطمه (علیها السلام) نــــامـی کـه مـــحـــبــــوب خـــداســت
ســــــالـــــکـــــان راه حـــــــــق را شــــــــمـــــع راه
فاطمه (علیها السلام) گــــــنـــــج نـــــهــــان رازهـــاســـــت
گـــشــــــتـــــــه ایــــن نـــــــام خــــــدادادی ، بَــــــنـــــا
" فـــــای " آن فـــــرمـــــانـــــروائـــــی بـــــر وجــــود
حــــکـــمــــرانــــی بــــر هـــــمـــه بـــــــود و نــــبـــود
بـــعـــد " فـــاء "، آمــــد " الــــف "یـــعـــنـــی اَحَـــــد
" طــــای " آن از طُـــهـــر و پــــاکـــی حـــاکــی اسـت
" مـــیـــم " آن مــــشـــکــــــوة نــــــور لــــــم یـــــــزل
" هــــای " آن تــــفــــسـیـــر شــــــد در هــــــل اتـــــی
هــــل اتــــی یـــعـــنــــی عـــلــی مـــرتــضـــی (علیه السلام)
فاطمه (علیها السلام) مــــجــــمــــوعـــــه کـــــلّ کــــمـــــال
فاطمه (علیها السلام)یاجان ختم المرسلین(صلی الله علیه وآله وسلم)
کــــلّ هـــســـتـــی رشـــحــه ای از هـــســـت اوســـــت

«آيا به راستي ميخواهي بيت وحي را به آتش بكشي و مرا با علي و فرزندانم بسوزاني؟»
زهرا سلاماللهعليها را زخمي به كناري افكندند و علي عليهالسلام را به مسجد كشاندند.
با شمشيرهاي آخته، درب خانه در آتش كينهها ميسوخت.
زهرا سلاماللهعليها با بالي شكسته، خود را به مسجد رسانيد و با تهديد نفرين
علي عليهالسلام -امامش- را رهانيد و دست در دست، آرام به خانهاش برد.
هيچ كس به پا نخاست، هيچ كس آبي نريخت،آه،آه از اين غريبي...
غربتي كه غربت مرد خداست، چه بسا غربت خود خداست.
وليِّ خدا را قدر ناشناخته با طناب ميكشند و كسي به پا نميخيزد.
و اكنون...
فرزند اين غريب، كه قلب عالم امكان است، او كه جهان هستياش را از نور وجود او دارد
مهدي عزيز ، به كناري گذاشته شده و طريد و وحيد و فريد است...
ياوري نيست تا يارياش كند.

بوي خوش ميآيد اينجا عود و عنبر سوخته
يا كه بيت الله را كاشانه و در سوخته
از چه خون ميگريد اين ديوار و در، يا رب مگر
گلشن آل خليل اينجا، در آذر سوخته
خانه وحي از ملك يكباره شد پر ازدحام
اندر اين غوغا مگر جبريل را پر سوخته
خانه زهراست اينجا ، قتلگاه محسن است
آشيان قهرمان بدر و خيبر سوخته

فاطمه زهرا سلاماللهعليها بزرگ بانويي است كه جوهره آفرينش است
و بشر از شناخت او
ناتوان، چنانچه فرزند برومندشان امام صادق عليهالسلام
در شناخت آن بزرگوار ميفرمايند:
او صديقه كبري است و قرون نخستين بر محور شناخت او چرخيدهاست.
او حوريهاي بود كه اندك زماني با قدومش دنياي خاكي ما را روشن نمود.
ولي اسفا! كه خفاشان و انسانهاي كور و نادان در مقابل پرتو تابش
آن نور قرار گرفته و چنان
ابر سياهي در برابر آفتاب كشيدند كه تا زمان ظهور آخرين نور امامت
جهان را در تاريكي فرو
برده و دوران سخت و تاريك غيبت را بوجود آوردند.
به اميد آنكه آن خورشيد شب افروز از پس ابر تيره
بيرون آيد و جهان را روشن سازد.

و قـال
النبي(صلي الله
عليه وآله وسلم) لفاطمة
(صلواة الله عليها): اي شيء خير
للمرأة؟ قالت: ان لاتري رجلا و لايراها رجل.
پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله وسلم) روزي از حضرت فاطمه
زهراء(عليهاالسلام) پرسيدند: خير زن در چيست؟
حضرت فاطمه زهراء(عليهاالسلام) عرضه
داشتند: آنست که مرد نامحرمي
را نبيند و مرد نامحرمي
هم، او را نبيند.

گردد به دور خیمه گاه آید میان قتلگاه
گوید حسین من چه شد نور دو عین من جه شد ؟